خاطره نویسی یکی از راه های تمرین نوشتن است و همچنین یاد داشت برداری از اعمال ،رفتارها،لذت ها،خوشیها و ناخوشیهایی که در لحظه لحظه زندگی خود از آن عبور می کنیم.شاید تو هم به این کار عادت داری.من هم هر شب در پایان یک روز کامل از زندگیم اعمال و افکارم را در آن روز می نویسم و گاهی وقتها به آن نگاهی انداخته،از تجربیات گذشته ام پند گرفته و بعضی اوقات هم به سادگی و آن لحظات می خندم؛و بعضی وقتها هم جای خالی چیزهایی که حالا نیست آزارم می دهد؛چیزهایی که یا در خودم گم کرده ام و یا از محیطم گم شده است.
خاطره نگاری و بازنگری خاطرات در حد زنگ تفریحی میان ساعات دیگر زندگی خوب است.هم تجربه است ،هم نوعی انرژی گرفتن از خاطرات خوش که در روانشناسی به نام" یادآوری خاطرات خوشایند"نامیده می شود که با نوعی انرژی مثبت همراه است و از ان برای درمان بعضی از افسردگی ها استفاده می شود.
اما از این که بگذریم عده ای از افراد عادت کرده اند با خاطراتشان زندگی کنند و بیشتر طول زندگیشان را به ان پناه ببرند.آنان کم کم عادت می کنند ناخودآگاه ا،از همه مشکلات به خاطرات گریز زده و خود را در آن گم کنند.این افراد حتی بدون نوشتن و ثبت خاطرات،چنان ان ها را در ذهنشان حک کرده اند که دیگر جایی برای تجربه های نو تر نمی گذارند.من در تمام مراحل زندگی ام از کودکی تا نوجوانی و جوانی با این افراد برخورد داشته ام و باید بگویم که به سر بردن با آنان برایم بسیار عذاب اور بوده است.آنان مدام از زندگی گذشته یاد می کنند؛برای خوشیهای آن،دیوانه وار ساعتها می خندندو برای نقاط تاسف بار و یاس آلود،ساعتها برای خود و اطرافیان عزاداری برپا می نمایند.حتی در نوع شدید خود ،به خصوص وقتی این خاطرات با از دست دادن عزیزی همراه باشد،دچار ناراحتی ها و اختلالات روانی شده و زندگی طبیعی خویش را ازدست می دهند.نوعی از این بیماری به نام واکنش سالگرد است که نوعی افسردگی است که در سالگرد فوت عزیزان از دست رفته،برای شخص اتفاق می افتد.این مساله ناشی از وابستگی عاطفی بیش از حد با خاطرات آنها ،پس از مرگشان می باشد که به شخض اجازه گسستن و گذشتن از لحظات بزرگ شده اندوه از دست دادن را نمی دهد.این وابستگی به خاطرات و زیستن حسرت آلود در یادآوری آن ،بیشتر در میان ما شرقی ها وجود دارد.به خصوص یاد آوری خاطرا ت تلخ و اندوهبار.و متاسفانه که در کشور ما ،با سابقه طولانی جنگ ها ،مهاجرت ها،فقر و تنگدستی و هزاران چهره مختلف از نا امنی های مالی و جانی، همیشه مستعد آفریدن چنین خاطراتی در ذهنمان بوده است ؛و چه بخوهیم و چه نخوهیم حافظه مان پراست از این تلخی ها و مشقت ها.
درست است که نمی توانیم این سرنوشت مغموم را به زودی تغییر دهیم و فضای شاد و افتخارآفرینی برای زندگی بیافرینیم که حتی ثبت و یاداوری آن هم به قوت و توانمان برای زندگی کردن بیافزاید،اما به عنوان یک تجربه نو تر می توانیم زندگی در حال را بیازماییم.
زندگی در حال ،شامل درک همین لحظه اکنون است؛غنیمت دانستن همین ثانیه ای که می گذرد؛بهره بردن از همین هوایی که در حال گذر است؛شناورشدن در جریانی که حتی برای آنی و کمتر از آنی متوقف نمی گردد؛سوارشدن به قطاری که در هر ایستگاه،بیشتر از لحظه ای معین نمی ایستد،جوانه زدن در بهاری که تا امدن دوباره اش باید چهارفصل بگذرد و تازه معلوم هم نیست که کجای این چهارفصل دیگر از نفس افتاده باشی و نتوانی دوباره درکش کنی.
زندگی در حال ،بریدن از گذشته و نهراسیدن از آینده استواین کار به تو قدرت خطر کردن می دهد.بریدن از گذشته به معنی فراموش نمودن بار منفی خاطرات آزاردهنده است و برداشتن کامل تجربه های مثبت از ان و به راه افتادن و بیرون شدن.توقف در گذشته،همه دقایقی را که به سمت آینده روان است،از تو می گیرد.و تو ،ندانسته و ناآهانه همه آن را به غبار گذشته مبدل می سازی.
ترس از آینده ،نیز توقف است.بعضی ها به جای ترس از آینده،به انتظار آن می نشینند و بازهم فرصت های رسیدن و ساختن ان را از دست می دهند.بی آنکه بدانند که آینده،همین حالی است که ثانیه ای قبل پیش رو داشتیم؛همین انی که به فرصت چشم برهم زدنی به گذشته ملحق شد.
نمی دانم تو هم تجربه نشستن در چوکی های مخالف جهت راننده را در اتوبوس داشته ای یانه؟ مسافرینی که در جهت راننده نشسته اند،به سرعت از مناظری که به سمتش می روند،می گذرند و اشتیاق دیدن مناظر دورتر را دارند و تا زمانیکه اتوبوس متوقف نشود این اشتیاق و گذر ادامه می یابد.
اما مسافرینی که در جهت مخالف راننده و پشت به او نشسته اند،مدام راه آمده و پشت سر گذاشته شده را پیش رو دارند.هرچه نگاه می کنند،گذشته است.تا دوردست نگاهشان،گذشته و مناظر طی شده ادامه دارد.درگیر شدن با آن مناظر و جدانشدن از آن، فرصت دیدن مناظری که در حال گذر است را از دستشان می گیرد و خیلی زود این مناظر هم به همان گذشته دور ملحق می شوند.این افراد تا زمانی که برنگردند و جهت خود را تغییر ندهند،چیزی را از روبرو نمی بینند.
برای من این تجربه اتفاق افتاده است.زمان نشستن در چوکی مخالف جهت راننده ،انقدر تزاحم تصاویر گذشته و گذرنده زیاد بود که نمی توانستم حتی تصوری از ایستگاهی که می خواهم پیاده شوم را در ذهنم مرور کنم.و همان تجربه باعث شد که فکر کنم زمان هم مانند همین اتوبوس درحال گذر است.اگر خلاف جهت حرکت ان بنشینی،هیچوقت مفهوم حال و آینده را نمی فهمی و در گذشته های دور و نزدیک فسیل خوهی شد.شاعر بزرگ و خوش ذوق هم گفته است"زندگی ،اب تنی کردن در حوضچه اکنون است"؛نشاط گرفتن ،لذت بردن و بهره برداری از ظرفیت های حال و کسب انرژی و توان برای ادامه لحظاتی که می آید؛دریافتن همین لحظه قبل از اینکه به گذشته بپیوندد؛دم نزدن در هوای گذشته و نگرانی نداشتن از ترس های هنوز نیامده؛هدر ندادن زندگی که همچون قطرات زلال و لغزانی هر لحظه در حال فروریختن از لابلای انگشتانت می باشند.
زندگی در گذر است و فقط خاطرات است که می ماند،همچون شن های باقیمانده از گذر پر شتاب رود.پس به جای پنهان شدن میان این خاطرات و فسیل شدن در شن های رودخانه،بهتر است با جریان رود همراه شویم و تا رسیدن به اقیانوس،سبزه زاران و دشت های وسیع را تجربه کنیم.
