با سلام زياد حضور همه دوستان عزيزي كه آشنايي شان از طريق اين وبلاگ ،برايم غنيمتي است.بعضي وقت ها دوستاني كه حتي در نزديكي آدم هستند انقدر افكار و دنياهاي متفاوتي با تو دارند كه با وجود دوست داشتنشان ،مي خواهي لحظاتي از آنان دور باشي.امااز آشنايي با وبلاگهاي دوستان عزيز،حس همفكري و تفاهم بيشتري به من دست مي دهد. كه حتي با وجود نديدنشان و حتي ندانستن اينكه هر كدام در كجاي اين دنياي بزرگ و پراكنده زندگي مي كنند،مي توانم افكارم را برايشان بگويم،افكار و سروده هاي گرانقدرشان را بخوانم و با دنيايشان نزديكتر باشم.بعضي وقت ها فكر مي كنم كه اينترنت معجزه اي است و بعضي وقت ها هم به اين فكر مي كنم كه ما سرگرم كشف اين دنياي نو انترنتي و كاربرد هاي مختلف آن هستيم و آنطرفتر از ما،كساني كه اين اختراع را به ما بخشيده اند،مشغول كدام كشف تازه و ناب هستند .....
اين فكر از دنيايي كه بيرون پنجره اتاق كارم وجود دارد و هر روز از دل همان دنيا به اينجا مي آيم و مشغول انجام كارهايم و افكارم مي شوم،به سراغم مي آيد.
اتاق من در موسسه اي كه كار مي كنم،در طبقه دوم ساختماني است كه در يكي از خيابانهاي اصلي و پر رفت و آمد شهر قرار دارد.با پنجره هاي بزرگي رو به خيابان و آدم هايي كه هر روز از آن مي گذرند. در حين كارم عادت كرده ام بارها ناخودآگاه به خيابان نگاه كنم و باز هم به آدمهايي كه هر روز از ان مي كذرند.
بعصي وقت ها با ديدن عده اي از جواناني كه بيخيال از زير پنجره مي گذرند،با خودم مي گويم: خوشا به حالشان،كاش من هم كمي از اين وقت هاي آزاد داشتم تا به برنامه هاي عقب افتاده ام برسم.
اما لحظاتي نمي گذرد كه خوشحال مي شوم از اينكه به جاي آنها نيستم،برنامه هاي حتي عقب افتاده دارم،وقت هاي فراوان آزاد ندارم و...
آنان هرروزبيخيال از زير پنجره مي گذرند،در دكه ي مردي كه زير پنجره اتاقم همه روزه بولاني هاي دست پختش را به اكثريت رهگذران مي چشاند،با لذت تمام،هر روز و روزي چند بار بولاني و سمبوسه مي خورند،دست هايشان را با حوله از كه از تيرك هاي دكه آويزان است (و همه دستشان را با آن پاك مي كنند!)پاك مي كنند ؛و بعضي وقت ها سبيل هاي روغني شان را هم.و زير پنجره ،لحظاتي مي ايستند،لطيفه مي گويند،قاه قاه مي خندند،و به زنان و دختراني كه از كنارشان مي كذرند،متلكي مي گويند و به راه خود مي روند.
مرد بولاني فروش هيچوقت بيكار نيست.جالب است .نيست؟ اينكه هيچكس برنامه غذايي منظمي ندارد آيا از عادت هايي ناشي نمي شود كه ما در خانه يا جامعه ياد گرفته ونا خود آگاه تمرين و تكرار كرده ايم؟و همينطور رفتار هاي ديگري كه درخود و اطرافيانمان مي بينيم و بعضي از انها گفته شد و گفته مي شود؟
وقتي در ايران زندگي مي كرديم،هر صبح وقت رفتن به مدرسه،دانشگاه و يا محيط كارم متوجه شور و شتاب مردم براي زندگي بودم.همه مي كوشيدند كه به اتوبوسها يا متروها و تاكسي هاي جلوتر برسند .اما اينجا كه صبح از خانه بيرون مي آيم،و يا هروقت ديگري كه خيابان را مي بينم،كسي عجله اي براي رفتن ندارد.آنقدر آهسته آدم ها از كنارت رد مي شوند كه گمان مي كني همه كارهايشان را سر وقت انجام داده اند و يگر هيچ برنامه ي عقب افتاده اي ندارند.و ايكاش كه اينطور مي بود.
با خودم فكر مي كنم چرا؟ چرا واقعا مردم ما برنامه هاي حساب شده اي براي زندگي و اينده خود و جامعه شان ندارند؟ واقعا چند درصد از جوانان وطن مان از وقت و انرژي شان به درستي استفاده مي كنند؟ درست است كه عده اي از جواناني كه مي شناسيم فعال هستند، اما واقعا اعتماد به نفس ، تخصص، روحيه تحقيق، و حس تعهد و مسئوليت در چند درصشان رشد يافته است؟
نمي خواهم دنبال علت ها بگردم(كه همه كم و بيش مي دانيم)و چه بسا از آن براي توجيه بسياري از غفلت ها استفاده نموده و مي نماييم.اما جنگ و مشكلات اقتصادي و ... اگرچه شرايط كار را براي ما سخت مي كند اما مي تواند انگيزه هاي مثبتي را هم به وجود بياورد.چرا به تقويت اين انگيزه ها اقدام نمي كنيم؟
تا وقتي نشسته ايم كه ديگران براي ماكاري كنند،هيچوقت بي نياز نخواهيم شد. همه كمك هاي خارجي بنا به دلايلي كه سود ان بيشتر به جيب خودشان مي رود به كشورمان سرازير مي شوند.اما واقعا نمي توانيم از اين كمك ها استفاده درستي بنمائيم تا در كنار سود سرشار انان ما نيز بي نصيب نمانيم؟
از اثرات جانبي حضور كمك ها و نيروهاي خارجي،پروژه هاي مختلف در عرصه هاي گوناگون است.اما اين پروژه ها از سوي اينجو ها و نهاد هاي مختلف به درستي اجرا نمي گردد.فند گرفتن و به جيب زدن اين سرمايه ها يكي از راه هاي درامد اين انجو هاست.پولهاي خيراتي كه به اسم افراد نيازمند گرفته مي شود به جاي صرف شدن در آباداني مملكت و رشد مردم،فقط عده اي را پولدارتر مي كند.در صورتيكه اگر اين برنامه ها به درستي پياده شود قدم هاي مهمي براي آباداني كشور برداشته خواهد شد.و فقط عده ي كمي چنين برنامه هايي دارند.
يكي از اين پروژه ها كه از نزديك باآن آشنا هستم و بسيار برايم جالب بود،حفاظت از منابع طبيعي و كمك به مردم در اجرا و يادگرفتن راههاي موثر حفاظت و بهره براداري از آب و خاك و حفظ مراتع و جنگل هاست.در كنار آن مردم با شيوه هاي جديد كشاورزي،فعاليت هاي بازاريابي براي محصولات،تشكيل اتحاديه هاي مختلف در قريه جات براي خودكفايي،آشنا شده و در جهت بهبود وضعيت خود و جامعه تلاش خواهند كرد. ببينيد كه با اموزش صحيح مردم و كمك هاي لازم به انان ،چه پيشرفتي در عرصه زراعت و جنگلداري و مالداري حاصل مي شود.
اين پروژه اگرچه به بعضي كمك هاي مالي ضرورت دارد ،اما واقعا بدون اين كمك ها و با همكاري خود مردم قريه جات هم مي شود آنرا پيش برد.كافي است تا مردم با فوايد كار صحيح آشنا شوند تا با كار حتي كمتر،محصول بالاتري برداشت نمايند.و اين وظيفه و مسئوليت همه ماست.ما هرساله چقدر اينجينير فارغ از زراعت داريم كه دنبال كار در موسسات خارجي سركردانند.بسياري نيز در رشته هايي غير از حرفه خود شاغل مي شوند.آيا از بين آنان ،اگر 10 نفر بتوانند داوطلبانه براي آموزش مردم به قريه جات دور و نزديك خود اقداماتي صورت دهند،شاهد يك موفقيت بزرگ در اين عرصه نخواهيم بود؟ لازم نيست كه از كارهاي ديگر خود صرفه نظر كنند و خود را وقف مردم نمايند.فقط هر دو هفته يكبار هم كفايت مي كند تا با يك برنامه درست و دقيق بهترين خدمات را انجام دهند.
چرا هميشه منتظريم تا يك موسسه با پول هنگفتي كه مي گيرد(و مقدار بسيار كمي از ان را صرف مي كند)چنين زمينه اي را فراهم نمايد؟واقعا ماهي چند ساعت وقت در زندگي ما پيدا نمي شود كه با يك برنامه درست در اين راه و راههايي نظير آن صرف گردد؟
اين فقط يك مثال بود.در همه عرصه ها اين نياز احساس مي شود و واقعا راه حلهاي آسان و ارزاني هم پيدا مي شود.اما مسئله اينست كه ما عادت به فكر كردن ،برنامه ريزي،مديريت زمان،و كار داوطلبانه نداريم.در صورتيكه با كمي دقت مي توانيم دريابيم كه فايده ان به همه مردم ما خواهد رسيد.
يا يكي ديگر از اثرات كار موسسه هاي خارجي و كمك هاي مربوطه،برگزاري وركشاپ ها و ترينينگ هاي مختلف است.اما براستي همه ما كه اكثرا در ان شركت مي كنيم،چقدر از آموخته هايمان را با ديگران شريك مي سازيم؟و اصلا خودمان عادت داريم كه صرف براي يادگرفتن به آنجا برويم؟! بسياري از آدم ها را مي شناسم كه عادت كرده اند براي صرف نان چاشت و گرفتن حق ترانسپورت در اين وركشاپ ها شركت كنند و يا براي اينكه ساعاتي از ساعات كاري دفترشان فرار نمايند!
اگر همه ما در اين جلسات،با ذهني خلاق و فعال حضوريافته،عادت به تحليل و پژوهش را در خود بيدار نمائيم و تلاش كنيم تا با مطالعات ديگر آنرا تكميل نموده و به كار گيريم و سپس آنرا به ديگران ياد بدهيم ،واقعا در كوتاه مدت شاهد تحولات مثبتي در اطرافمان نخواهيم بود؟اگر هركس تنها هفته اي يك ساعت آموخته هايش را در محيط كار،تحصيل،خانه،اتوبوس،نشست هاي دوستانه،مهماني ها و... به ديگران بياموزد،آيا كم كم اين روحيه يادگيري و عادت به مطالعه و تحقيق و تحليل در اطرافيانمان ايجاد نخواهد شد؟
مي بينيد كه خيلي سخت نيست.مي توانيم هفته اي دوبار از بولاني خوردنمان كم كنيم! يا هفته اي فقط يك ساعت از خوابمان،ماهي يك نصف روزاز برنامه عادي زندگيمان و ...
هركس مي تواند از نزديكترين محيطي كه در ان زندگي مي كند شروع كند.اگر هر روز (نه اصلا حتي دريك هفته)بتوانيم يك گوشه از فكر و دنياي يكي از اطرافيانمان را عوض كنيم،آيا باز هم هميشه خواهيم گفت،مشكلات اقتصادي ما زياد است،جنگ اثرات وحشتناك و غير قابل تغييري بر جامعه ما گذارده است و ....
نه.خيلي از اين دلايل حتي واقعي فقط يك بهانه است.بدون تعارف بايد بگويم كه ما مردم تنبلي هستيم.و اين تنبلي بيشتر از جهت فكري است.عادت نكرده ايم كه عميقتر به مسايل اطرافمان (و خودمان)نگاه كنيم.و از طرفي،تمام اثرات تلخ دوره هاي پيشين اعتماد به نفسمان را ضعيف كرده است.خيلي از جوانان را مي شناسيم كه حتي صاحب فكر هم هستند و توانسته اند از مرحله تنبلي مغز بگذرند اما جرات ريسك ندارند.اطمينان به خود ندارند.از احتمالات و بايد ها و شايد ها مي هراسند.اما واقعا تا به كي؟مردمي كه در نزديكي ما زندگي مي كنند و با وجود تمام تبليغات و تحريم ها،با انگيزه تمام به تلاش و كوشش و كشف و اختراع مشغولند چه فرقي با ما دارند؟ در همه دنيا افغانهايي كه فرصت رقابت داشته اند،توانسته اند حتي پيشتر از رقيبشان باشند.يادم مي آيد كه د رهمه دوران تحصيل در ايران من و چندتا از دوستان افغاني كه مي شناختم،اول بوديم.در كشورهاي اروپايي مي شناسم دوستاني را كه در زمينه هاي مختلف مي توانند رقيب سرسختي باشند.در همين هرات مان چند ماه پيش دانش اموزاني بودند كه با رقابت در زمينه كامپيوتر از شركت كنندگان آمريكايي بالاتر ايستادند و ...
پس چرا استعداد ها در همان مراحل ابتدايي خاموش و غيرفعال مي شود؟آيا نوجواني كه مقام اول كامپيوتر را در جهان گرفته است،اين روحيه را حفظ خواهد كرد كه با مطالعه و كار بيشتر و صرف وقت در آينده يكي از نخبگان كشورمان باشد؟يا او هم دو سال بعد درگير اشتغال در يك موسسه خواهد شد و خواهد گفت"اي بابا! در كشور ما اين چيز ها فايده ندارد.بايد فكر نان بود كه ..." ؟
من اين را از خيلي ها شنيده ام.شايد حتي خود شما هم همين را بگوييد.اما بهتر نيست در اين موارد به فكر يادگرفتن طريقه ماهي گرفتن باشيم تا ماهي خوردن؟اگر چند سال هم با سختي بيشتر و درامد كنتر زندگي كينيم بهتر نيست از اينكه هميشه وابسته و بي برنامه زندگي كنيم؟ و تازه اگر خوب فكر كنيم و برنامه ي صحيحي داشته باشيم،لازم نيست حتي از درامدفعلي مان كم كنيم.مي توانيم در كنار ان از وقتهايي كه به راحتي تلف مي شود سود ببريم.مثل اينست كه كمي از باران بهاري را پشت سد كوچكي جمع كنيم و با ان به آبياري قسمت هاي خشك و بي آب بپردازيم.آيا حاصلي نخواهد داد؟
من اين مطلب را با وجود مصروفيت زياد تكميل كردم و روي اين صفحه گذاشتن تا از همه دوستاني كه با آنان خودم را راحت احساس مي كنم و جزئي از دنياي فكري ام هستند بخواهم كه بخوانند و ساعتي به ان فكر كنند و ببينند چطور مي توانند كمي در دنياي اطرافشان تغییر ايجاد كنند. ما مي توانيم.اين چيزي است كه با وجود مشكلات و موانع زياد در راهم،من به آن معتقدم و مي دانم كه كاملا ممكن و ميسر است.اما نياز به برنامه ريزي دقيق و حوصله زياد خواهد داشت. هركس به قدر وسع خويش بكوشد.و در زمينه تخصص خود تلاش نمايد.يكي شاعري خوب است ،مي تواند از انان كه ضعيفترند بخواهد كه در جلسات درس او حاضر شوند و ياد بگيرند كه چطور در حتي شعر گفتن خود،نو آورباشند تا مقلد،چطور و از چه منابعي بخوانند،چطور كوشش كنند تا به تحليل و پژوهش بپردازند.آيا پس از مدتي نمي توانيم از بين استعدادهايي كه رشد داده ايم،بهترين منتقدان و نظريه پردازان را داشته باشيم؟
هركس در زمينه تخصص و مهارت خود مي تواند سهمي در اين پيشرفت و ترقي همگاني بكيرد،اگر بخواهد.
من چند وقت پيش با زن فعال و پركاري آشنا شدم كه توانسته بود و خواسته بود كه بخشي از وقتش را با زنان ديگر تقسيم نمايد و كوشش كند تا انان را در پله هاي بالاتر ببيند.زناني را كه او به انان كمك كرده است شايد موضوع يكي از فيلمهاي مستندي باشد كه در سال آينده مي سازم.
او دكتر داروشناس است اما روزهايي از هفته خود را با زنانی گذرانده كه به نان شب خود محتاج بوده اند.او توانسته با استفاده از حداقل امكانات،بيشترين بهره برداري را به انان بياموزد.اين زنان پس از سه سال كار او،حالا صاحب درآمدي قابل ملاحظه هستند. اين مسئله توانسته است تا حد زيادي خشونتهاي فاميلي را به طور غير مستقيم كاهش دهد.زني كه استقلال مالي دارد و به همسر خود در تامين مايحتاج زندگي كمك مي كند،به طور طبيعي همه عقده هاي رواني گذشته در او حل مي شود و اين روحيه اعتماد دوباره به خود،به او عزت نفس مي بخشد.شوهرس که همسرش را در کنار خود و کمک حال خود و خانواده اش می بیند خانمش را قدر و عزت بیشتر خواهد داد.آنوقت شما فكر كنيد به هزينه هاي هنگفتي كه موسسات صرف برگزاري وركشاپهاي رفع خشونت عليه زنان كرده و ميكنند و تنها اثري كه گذارده اند،افزايش خشونت ها و فرار خودسوزي زنان بوده است.
كاري كه اين خانم كرده است را همه ما مي توانيم انجام دهیم. او با زنان قريه جات صحبت كرده است.از كارهايي كه مي توانند انجام بدهند پرسيده است و طبق آن انديشيده و برنامه هايي براي انان طراحي كرده است.برنامه هايي كه امكانات زياد نمي خواهد.زمين داخل خانه شان را (از 70 متر به بالا) با يك طراحي خوب تقسيم بندي نموده،روشهاي صحيح كاشت و داشت و برداشت را به انان آموخته است.او مدام تحقيق كرده،از بذرهاي اصلاح شده و گياهان متناسب با منطقه انان اطلاع يافته و نتيجه تحقيقات خود را با زباني ساده به انان فهمانده و راهنمايي شان كرده است.درميان انان حالا زني است كه سال گذشته توانسه از زمين داخل خانه خود 2 كيلوگرم زعفران برداشت نمايد!( که حداقل کیلویی ۳ لک افغانی فروش دارد) توجه کنید که کدام موسسه توانسته است سالی شش لک افغانی به یک خانواده روستایی اهدا نماید؟. يا دختري كه از باغچه خانه خود و محصولات تركاري ان خرج خانواده اش را مي دهد.
آيا مشكل است؟ نياز به هزينه زياد دارد؟ نياز به حمايت دولت دارد؟ كدام موسسه يا انجوي داخلي و خارجي بايد برنامه بدهد؟
در قسمت زناني كه زمين نداشته ولي حداقل يك گاو يا چند بز داشته است،او اتحاديه اي براي انان تشكيل داده .ارتباطشان را با يك شركت لبنياتي برقرار ساخته است.خانه اي از خود همان مردم محل جمع اوري شير است.شركت يك فريزر در محل گذاشته است و مواد ساده اي كه سلامت شير را مي سنجد.خود مردم با يك روش صحيح انرا مديريت مي كنند و محصولشان را به شركت مي رسانند.آنان صندوقي در محل دارند و از فروش هر يك كيلوگرم شير،تنها يك افغاني در صندوق مي اندازند.از آن پول معاش تعيين شده مسئول اتحاديه را هم مي پردازند و حالا در صندوقشان بيش از يك لك افغاني هم پس انداز دارند كه در موارد ضرورت به خودشان قرضه داده مي شود.و اين خانم تصميم دارد كه همين روزها براي آن پول هم برنامه اي بريزد تا مفاد آن به همه برسد.
آيا مشكل است؟ما نمي توانيم در اطراف خود اينگونه فكر كنيم و براي انجام بهتر كارها و حل واقعي مشكلات برنامه بريزيم؟ قطعا مي توانيم.تنها اگر بخواهيم.
قبلا وقتي به كافي نت مي رفتم ،از بين كساني كه پشت كامپيوتر ها نشسته بودند،نود درصدشان را مشغول چت كردن و گذراندن بي فايده وقت مي ديدم،دلم زياد مي گرفت.اينهمه انرژي،وقت.و اينهمه بدبختي و مشكلات.آيا به درد هم نمي خورند؟نمي توانند به درد هم بخورند؟نمي توانيم اين انرژي هاي بي هدف را به سمت درستي سوق بدهيم؟علاقه هايشان را كشف كنيم ؟به ان سمت و سو بدهيم؟ و در مسير تلاش و فكر بياندازيم؟آيا در آينده سود آن به خود ما نمي رسد؟آيا نمي توانيم به خودمان افتخار كنيم؟
خيلي خوشحال خواهم شد اگر كسي در اينمورد با اطرافيان خو به بحث و تبادل نظر بپردازد و شايد راه حلهايي بسيار مفيدتر و ساده تر براي مشكلاتي كه همه با آن درگيريم بيابد.مي توانيم امتحان كنيم.و از نتايج كارهايمان براي هم بنويسيم و يكديگر را براي رسيدن به نتايج بهتر ياري كنيم.حالا كه معجزه اي به نام اينترنت،مرزها و فاصله هارا مي شكند،چه فرق مي كند كه كسي در مزار است،يا باميان،يا كابل و هرجاي ديگر خارج و داخل افغانستان؟ ما همه افغان هستيم و آرزويمان ديدن افغانستاني اباد و ازاد است.اما "بهشت را به بها دهند،نه به بهانه" . هيچكس به ياري مردگان نمي شتابد.تا كسي تقلايي براي زنده ماندن نكند،دستي براي بيرون كشيدنش از باتلاق دراز نخواهد شد.
براي شروع من مي خواهم گوشه هايي از تجربيات همين خانمي را كه گفتم،در يكي از ولسوالي هايي كه موسه ما در ان كار مي كند،به كار ببرم.مطمئنم كه تلاشي بيهوده نخواهد بود.
منتظر نظريات و پيشنهاداتتان هستم.و اينكه شما چه تجربياتي را داشته يا خواهيد داشت؟
