۱)

صدا

و انعکاسی از روبروهای مغزم

مرا ندیده اید؟

طنابی به دستم بود

خیابان، گرسنه

ترن در پیچی دراز ، ادامه دار

گوسفندهایتان را به کجا بسته اید؟

 

جای دوری نرفته ام

گوشهایم زکام گرفته

بع بع ی که هی تکرار می شود

دست خودتان نیست

روسری هایتان درد می کند

موهایتان از باد...

می ترسید؟

خوابتان تنهاست؟

راست بگوئید

مرا ندیده اید؟

آمده بودم ژاکتم را پس بگیرم ،

                       که می بافت

نمی توانم دوستش بدارم

دروغ می گوید

و احساس می کنم همۀ نخ ها را حرام خواهد کرد

و همۀ رنگها را که نمی داند کجای طرح ببافد

 

خوابتان را نشنیدم تا آخر

نیمه های راه، ترن به خود آمد

طناب هم

این راه، از بوهای آشنا رد می شود

دیوارهای آشنا

طویله های آشنا

 

چادرم عرق کرده

مثل فکرهایم

ندیده اید؟

به خیابان زده

دراز، پیچاپیچ ، ادامه دار

خودش را به خواب می زند

به خواب شما می زند گاهی

مرا

شما را

 هوا را

ژاکتهای نیمه کاره ام را

               که زردی گرفته

اَه! لعنت !

شما را به یادم می آورد باز

دوباره می پرسم

رنگم پریده بود

سرش لای شیشه گیر کرده

هوا به ادامه تنش نمی رسد

می شنوید یا نه؟

ترن توقف نمی کند

او را ندیده اید؟

 

۲)

خورشید را که سیاه کنم ،
در این آینه آویزان
یلدا سقوط خواهد کرد

نیتم را به چند بن بست انطرفتر فروخته ای؟
... چند فال حافظ مانده تا لو برود این دنیا؟

یک اواز قدیمی
یک قهوه با طعم قهوه ای آلزهایمر
در بخار لهجه مشترکی ،
خورشید جهانی می شود

گروه خونی ات را
نمی دانی با کدام صبح تعویض کرده اند