شعر

توضیح:

سال گذشته شعر بلندی در جلسه نقد سیمرغ خواندم که بعضی از دوستان بر این نظر بودند که می شود این شعر را ادامه داد به صورت یک منظومه .بدون انکه به ان فکر کرده باشم،بعد از سرودن این شعر احساس کردم که ادامه همان است.

(2)

و بهشت جایی میان فکرهای توست

(که حانه ام می دهی)؟

موهایم را می بافی

قصّه ها را که خوابم ببرد

که نپرسم ساعت چند برادرانم رفتند

کجا خواهرانم را قطعه قطعه می کنی

قطعه های سوم این خاک را چه می کاری

 

من آمده ام که چشم به چشم های تمام ساعتهایت بدوزم

که پلک بزنم درست همزمان با ثانیه هایت

و برخلاف

با گلهایی که دشتت را مسموم می کند

می تواند از هوایی به هوای دیگر بیاید

به همۀ پنجره هایی که باز می کنی

و بسته می شود به روی هوایی که در این گلدان

جایی بهم می رسیم یقینا

دقیقه ای

در شماره ای از همین ایام که پیش روی بادها رونما می شوم

در مردمکهایم

مردمکهایی که درتو به پیری می روند

وانگار شکل پاهایم ، دراز

کشیده اند از اینهمه خط

راهی که بلند حرف می زند

کوتاه می اندیشد

و وقت آمدن به سمت پرنده های تو

خستگی اش را باربار

بر دوشم می گیرد

بر باری که می توانست علوفه تازه ای باشد

در خطوطی که می توانست همۀ گاوها را برای جفت گیری به چرا ببرد

و چند فصل شیر تازه در رگهای خشک این نقشه بریزد

این قضیه کم کم جدی می شود

مسافر زنی است که نخوابیده

چند وقتی است زخمی افتاده بین پلکهاش

نمی تواند نگاهش را دربادهای تو ببافد

و بیاندازد

در روایتی که باربار شهرزاد خسته ای می بافد،

رستمی می زاید،

سهرابی به جان پدرم می اندازد

درکوچه هایش

تهمینه ای خوابیده

با پلکهای باز

نمی تواند به من دروغ بگوید

نمی توانم چادرش را بردارم

سرطانهایش را دانه دانه شماره کنم

خونش را از همه دنیا پس بگیرم

اینبار

رگهایم را در اسبی که نمی خندد به جا می اورم

با خونی غلیط که در رگهایم سکته می کند

درجاده ای رو به کوهی

روبروی خرمنی سوخته

با بوی زمختی که هر شب از همین راه به پنجره ام می اید

به گلدانی که می خواهد موهای دم اسبی دانه هایش را در باد بیاندازد،می خورم

زرد

با دردی که در دامن تمام زنان می پیچد

به قسیان می رسد

روی تمام نقشه ها بالا می اید

 

این راه

این درازی گره گره

که شکل پاهایم تاول زده

تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟

که باید می رفتیم

تمام راه را

که تذکره ای می بردیم

شاید این کلاه سرم را سنگین کرده است

درد می گیرد

افتاده به پای فکرم که عزیزترینم را در تو ببافم

در خطی

روی تکه کاغذی که سرنوشت این گیاهان را رقم می زند

در ابهایی که همه اموات را غرق می کند

و چه حیف!

شاید می توانستم بی صدا تارهای قصه ات را بشکافم

ارام ارام

همانطور که به دنبالت می ایم

و اسبهایم

رم می کنند

از دیدن پلکهای بازی که همچنان به  اخر این روایت زل زده

هیپنوتیزم می کند اینپار همه جهان را

به خوابی می برد میان خوابهایی تودرتو

پل می زند از من به تو

به همه خانواده هایم روی نقشه ای صاف و دراز

پرتم می کند

به اسمانی که گفته ای باران به دشت می اورد روزی

و نیامده هنوز سراغ مزرعه کوچکی که پدر به ان دل خوش کرده است

افتاده ام از خطوط،بیرون

از همه قطارها که  انگارقطار قطار ملخ می اورند

کوپه کوپه ادم

چسبیده به چوکیهای گران

بی سر

با پاهایی دراز

و دستهایی که از سلاخی برمی گردند

اینجا بوده ام قبلا

با تو امده بودم

دنبال پسرکی که کاغذباد به هوا می کرد

در قله ای که از ان غلت زنان به دامن این باد پیچید


خونم را چند خریده ای؟

شعر

 

اسبها خونم را نوشیده اند

که می توانی به مرکز برانی

از چیزی که نجوشیده ام، کمک بخواهم که چی؟

پنجشنبه است

و ریشه هایم را از تو پرنکرده ام

تمام شنبه ها چشم به راهم بود

و پیراهنم را باد به دستش نمی دهد این بار

تکه تکه

گره گره

موهای این زن

 

شبیه حرفی که عقده می شود درگلو

تو را صدا نمی کنم

صدا نمی کنم تورا

تو را در منجلابی که خواهرانم از ان نمی گریزند

تنها صدا نمی کنم

تمام راه را باز کرده ای

تمام زخم را

تمام دریا را که می توانست به ان سر نامهای تو ربط بیاید

من زنده ام

نیستی؟

زندگی حدیث ساده ای است اینجا

لحظه ای به کودک پیاده رو فکر می کنی

(گنجشکی که روی دیوار جیغ می خواند)

لحظه ای بعد می تواند بمبی باشد

چرا کنترل نمی کنی دنیا را؟

تمام وقتی که می تواند لبخندی را در خود جا بدهد؟

همسایه ام به طرز فجیعی می نوشد

خونم را تمام کرده ام

اسبها در اسطبل بی قرار تو اند

که می توانی به مرکز برانی

که می توانی از مرکز برانی

براده هایم دور این اهنربا جمع نمی شود دیگر

پدربزرگ نیروی عجیبی به استخوانهایم داده است

انگار تمام ابی که این درخت می خواهد پشت قصه ای دور مانده است

کلید را کسی انداخت

دریا به دریا به تو ربط می یابم

ارتباطم با سنگریزه های کوچکی مقصد را گم میکند

تنها صدایت نمی کنم

تنها به وقت خوابی که نباید ببینم

می بینم دنیا مرد طالبی است که می خواهد به مرکز براند

از مرکز می رانی

زمین مچاله های ابریشمی است که مادرم به ادامه موهایم بسته بود

چرا کنترل نمی کنی دریا را؟

تمام وقتی که می خواهد  سنگریزه ای را در خود گرم کند؟

تنها صدایت نمی کنم

و گوش می کند زیر این ابها را هرشب

صدایت نمی اید

صدایت که باید همه دوایر یکدست را جهت می داد

چرا به مرکز نمی رانی؟

 

از مرکز به همه اسبها

توجه توجه!

از مرکز به همه اسبها

طوفان هوایی شده است

هرجا که هستید فورا  به عکس خوابها پس برانید

نقدی بر فیلم" قوی سیاه"Black Swan  

سلام به همه دوستان عزیز و خوانندگان ای وبلاگ

چندی پیش در این وبلاگ فیلم قوی سیاه را معرفی کرده بودم و در سایت تخصصی کندو نقدی درباره این فیلم خواندم که برایم جالب بود و تصمیم گرفتم انرا در این صحفه با شما شریک بسازم:

Black Swan 2010   

108min  -  Drama | Mystery | Thriller

Users: (166,099 votes) 902 reviews | Critics: 534 reviews

Metascore: 79/100 (based on 42 reviews from www.metacritic.com

A ballet dancer wins the lead in "Swan Lake" and is   perfect for the role of the delicate White Swan - Princess Odette - but slowly loses her mind as she becomes more and more like Odile, the Black Swan.

Director: Darren Aronofsky

Writers: Mark Heyman (screenplay), Andres Heinz (screenplay), and 2 more credits »

Stars: Natalie Portman, Mila Kunis and Vincent Cassel


نقش،بازیگر،وبدنش:

نگاهی به فیلم "قو ی سیاه" اثر دارن آرنوسکی
نوشته فرشته وزیری نسب


بین بدن و نقش آن به عنوان نشانه ای در هنر ها ی نمایشی و بدن دردید فلسفه نوعی توازی وجود دارد. در واقع همان طور که فلسفه از دوالیسم دکارتی فاصله گرفته و بدن را به عنوان ابژه یا موضوعی مجزا مورد بررسی قرار میدهد نمایش مدرن نیز نگاه خود را به جسم تغیر داده است. بدن، که در گذشته نقشش حمایت از "لوگوس"های گفتمانی بود، به نشانه ای صرف تبدیل شد ه است. .نه تنها هنرپیشه با تمام خصوصیات جسمی و روانی خود برنقش و روایت تاثیر می گذارد بلکه نقش و روایت نیز بر بدن تاثیر گذاشته و آن را دگرگو ن میکند. از نمونه های بارز این تاثیر را می توان در نمایش"من نه" بکت دید که دهان نه تنها شخصیت است بلکه هنرپیشه هم هست که از دشواری نقش و اجرا زیر نگاه خیره تماشاگر و پروژکتورها شکوه میکند.در فیلم "قوی سیاه" اثردارن آرنوفسکی هم نقش بدن به عنوان نشانه به خوبی مشاهده میشود. در این فیلم که موضوعش اجرایی از باله دریاچه قوی اشتراوس توسط گروه باله نیو یورک است کارگردان نیاز به بازیگری دارد که هردو نقش قوی سیاه و سفید را بتواند اجرا کند. نینا، که از سوی کارگردان،توماس، برای این نقش انتخاب شده، نمیتواند بخش سیاه شخصیت(سایه یونگی) را در بیاورد. در نتیجه لیلی هم که این بخش سیاه را در شخصیت خود دارد به عنوان بازیگر جانشین برگزیده میشود. از اینجا داستان در دو سطح جریان مییابد، یکی سطح واقعیت که نمایشگر تلاش مدام نینا برای ارایه هر دو وجه شخصیت و کاراو روی بدنش میباشد و رقابتی که بین او و لیلی برای ایفای نقش در جریانست. و دیگر سطح ناخودآ گاه درونی نینا و تجزیه تدریجی او در نتیجه تسخیرش توسط نقش. صحنه مرگ او که با فروکردن شیشه در بدن خود است همراه با اجرای بی نقص هر دو نقشیست که به او محول شده است. در این فیلم بدن مانعی برای نینا برای اجرای نقشش است برای همین به شکنجه و حتا کشتن آن برمی خیزد تا بتواند نقش را در حد کمال اجرا کند. جایی در جریان اجرا توماس به نینا می گوید که او "خود حجاب خود" است و باید از "میانه برخیزد "تا نقش به سامان برسد و نینا اینکار را می کند. صحنه های مختلفی در فیلم نشانگر اینست که نینا به شکل مازوخیستی  به کار روی بدنش می پردازد تا به تسخیر نقش در آید.

درسطح واقعیت، نینا لیلی، یا وجه سرکوب شده شخصیت خودرا، مدام در رقابت با خود میبیند. گاهی به برنامه های او تن میدهد، با او مرز های ممنوعه را می شکند و می کوشد به شکل او در آید و گاه از او فاصله می گیرد، از او می هراسد و به او حسادت می کند. درسطح توهم و سورئال این بخش سیاه شخصیتش مدام در تعقیب اوست، با او عشق بازی میکند، و درصحنه های پایانی فیلم به دست او از پا در می آید چون نقشش را دزدیده است. در واقع برای نینا مرز "من " و "دیگری" در لحظاتی در هم میشکند. به تعبیر لاکانی یا فرویدی نینا در دوره ای از رشد خود متوقف شده و از مرز "دیگری" به "من" عبورنکرده است. یکی از نشانه های این توقف نوعی خود شیفتگیست که در مشغولیت مدام نینا با آینه به تصویر کشیده می شود. از دید لاکان کودک با دیدن خودش درآینه اولین تصویر از "خود" را می یابد و سوژه شکل می گیرد، هرچند که این تصویر از واقعیت سوژه دور و چیزی توهمی می باشد. دراین مرحله باید پروسه جدایی کودک از مادر شکل بگیرد چون این مرحله پایه ی ارتباط آتی سوژه با دیگریست زیرا تصور ما از خود از طریق دیگری شناخته میشود. اما نینا در این مرحله هم دچار بازماندگی شده چون قادر نبوده است که تصویر خود و مادر را از هم جدا کند. برای همین درآینه به جای تصویر خود گاه تصویر مادر را می بیند و گاه لیلی را. تلاش مدام نینا برای غلبه بر این تصویر، در واقع تلاش برای گذاشتن از این مرحله از رشد سوژه است. از آنجا که نینا رسیدن به خود ایده ال را در دستور کار خود گذاشته، در نهایت مثل نارسیس به خودشیفتگی و نهایتا مرگ میرسد. از نظر لاکان این مرگ ناگزیراست چون نظم خیالی بر ثنویت متکیست. تصویر ایده ال "خود" برای نینا و آنچه او خود را با آن همانند سازی میکند به تدریج او را به سوی مرگ سوق میدهد. آینه که در بیشتر صحنه ها حضور دارد یکی از نشانه های تثبیت شخصیت نینا در مرحله ای از رشد او(مرحله آینه ای از دید لاکانی) است.

از نشانه های دیگر عروسک در حال رقص است که مادر هر شب کنار تخت نینا قرار میدهد، نوعی تصویر سازی که به تضاد در شخصیت نینا می انجامد.مادر می خواهد که نینا در کودکی خود و وابسته به او باقی بماند و نینا نیز به علت نقص در رشد خود به این وابستگی تن می دهد.او می گذارد تا مادر برای او تصمیم بگیرد و استقلال او را محدود کند.علاوه بر این او به تعبیر لاکانی هنوز نتوانسته از مرحله هم جنسگرایی به دگرجنسگرایی عبور کند. به این خاطر است که با همه تمایلی که به توماس دارد نمیتواند ارتباطی جسمی با او را بپذیرد. تنها بعد از کشتن تمثیلی لیلیست که از این مرحله عبور میکند و میتواند با توماس تماس جسمی برقرار کند. شکستن عروسک رقصان و بیرون ریختن تمام عروسکهای دیگر در واقع رها شدن از تسلط مادریست که او را در این مرحله از کودکی تثبیت کرده است. از نظر لاکان امیال انسانی بدون تحلیل پیوند ها با مادر نمیتوانند جایگاه خود را پیدا کند. یعنی در تکوین سوژه مادر نقش اصلی در ایجاد میل به دیگری را ایفا میکند. در این فیلم مادر، که خود دچار مشکلات روانیست، به جای گشودن این در به سوی رشد روانی نینا را در مرحله ای از رشدش متوقف می سازد. برای همینست که با وجود مراقبت ویژه ای که از او می کند در کابوس های  نینا نقش برجسته ای دارد، به خصوص با لباس سیاه و نقاشی هایش که از قابهای خود بیرون می ایند و نینا را تهدید می کنند. درخلق نقش قوی سیاه نینا دو نمونه دارد، یکی مادر و یکی لیلی. فقط با کشتن هردوی آنهاست که میتواند دو بخش شخصیت خود را به وحدت برسا ند وخود به کمال برسد، به همین دلیل است که هر دو را در سطح رویا و فراواقع از سر راه خود دور میکند.

بدن نیز در این پروسه به مشغولیت ذهنی نینا و مانعی برای او تبدیل میشود. از همان ابتدای فیلم ما با تصویر هایی نزدیک از بدن نینا در فیلم مواجه هستیم. ناخنهایی که خونی اند و گاه پرهایی از آنها در میاید که باید کنده شوند، انگشتهای پا که در اثر تمرین آسیب دیده اند و پشتی که از دید مادر توسط نینا خراشیده می شود و به همین خاطر در صحنه ای مادر دست های او را مثل نوزادان در دستکش مخصوص می کند. اما از دید نینا از پشت او بالهایی می روید، بال هایی به رنگ سیاه که قرار است در ایفای نقش یاری دهنده او باشند. آرونوفسکی با کلوزآپ های خود و تصویر های لرزانی که با دست گرفته شده است، آشفتگی روحی و تلاطم روانی نینا را از طریق جسم او، که نقش یک نشانه را بازی میکند، به نمایش میگذارد. تکان های مدام تصویر به شکلی است  که گاه تماشاگر را کلافه میکند. در فیلم امرواقعی و نشانه در جایی با هم یکی می شوند. مخصوصا چون در رقص کلام نقشی ندارد بدن به عنوان نشانه ای سیمیوتیک نقش ویژه ای می یابد. در نقطه اوج اجرا بال های سیاهی از بدن نینا می روید که در واقع نشانگر رها شدن او از تسلط "فرامنی" پر قدرت است. دو وجه سیاه و سپید شخصیت به هم می پیوندد و نینا را قا در به اجرای نقش می کنند. در واقع مثل مفهوم "یین.ویانگ" در فلسفه ی چینی یا خوبی و بدی، زنانگی و مردانگی، شر و خیر، که یونگ هم مورد نظر داشته است. با این تفاوت که این وحدت اضداد در نقش به بهبود روانی هنرپیشه منجر نمی شود. "اجرادرمانی" با شکست مواجه می شود وشخصیت بازیگر ازهم می پاشد، یعنی نقش سبب نابودی بازیگر می شود. مرگ نینا در آخرین صحنه نشانه ناکامی پروژه تعالی هنری به عنوان مکانیسمی دفاعی می باشد.

 

شعر

سلام حضور همه دوستان عزیز.این شعر بلند از کارهای قبلی ام است و از مجموعه ای که اماده چاپ می شود.


می گویند حال ماه مسموم شده است

              با نیلوفرهای نقره ای اش  /     در سکوت

تو را هم  که از خودت بگیرند ،

          دیگر چه می ماند برای شب ؟

 کسی مسئول کوبش های مخملین ستاره نیست

                   که از پوست متورّم آسمان بیرون می زند ؟

 

شاهد مستقیم غروب

واسطۀ عزیز چشم انتظار

     کجای این رابطه های متین سرگردانی تو  ؟

با حیرانی هایت که نمی دانم کدام سَمت باد را سنگین می کند

 

صدایم کن    /  صدایم کن

     جای آن پروانه های پاییزی

     که سنجاق می شوند به کدورت مزمن دیوار

 

كجائيد پرنده ها!

سه باره هاي نيمه كامل بال

من به شما وصلم

خودم هم نمي دانستم

  تا همين ثانيه هاي خستۀ نزديك

    كه كشالۀ پوياي باد

     مرا از خودم دزديد

من به شما وصل بوده ام

تمام آن دويدن ها  /  كه سراب جلوتر بود

ما رفته ايم

بي آنكه بدانيم بيهوشي چلچله ها روي خارهاي سيمي بي شكل

                              ربطي به تنفّس مسموم بهار نداشته است

نگاه كنيد !

فصلها تمام راه نفس زده اند

نفس كشيده اند

نفس نكشيده ايم اگر،

كوتاهي سقف و نبودن پنجره

                          كافي نيست

شريكم با شما / نيمي از بهانه ها با من

بگذريم  / از پلهاي شكسته هم  / مثل نردبانهاي شكسته كه به ماه مي رسيد

كمي جلوتر از گيسوان ما

آينه را سوگند داده اند

به قفل بودن دستهايم قسم نمي خورم

                               تمام آن لحظه ها

                                  كه بوي پنجره گلها را ديوانه كرده بود

از آن گذشته

باد كه نمرده است

با كشاله هاي پوياي معاصرش

حالا

قدم هاي بي وزن هوا را

كه كم كني از حجم كامل بيهوشي ،

آسمان تيره مي شود

ماه

حنجره هاي مسموم خودش را دقّ مي كند

نمكهاي دوباره

كوبش ملتهب زخم

كسي مسئول التهاب ستاره نيست؟

 

دو شعر جدید

 

۱)

صدا

و انعکاسی از روبروهای مغزم

مرا ندیده اید؟

طنابی به دستم بود

خیابان، گرسنه

ترن در پیچی دراز ، ادامه دار

گوسفندهایتان را به کجا بسته اید؟

 

جای دوری نرفته ام

گوشهایم زکام گرفته

بع بع ی که هی تکرار می شود

دست خودتان نیست

روسری هایتان درد می کند

موهایتان از باد...

می ترسید؟

خوابتان تنهاست؟

راست بگوئید

مرا ندیده اید؟

آمده بودم ژاکتم را پس بگیرم ،

                       که می بافت

نمی توانم دوستش بدارم

دروغ می گوید

و احساس می کنم همۀ نخ ها را حرام خواهد کرد

و همۀ رنگها را که نمی داند کجای طرح ببافد

 

خوابتان را نشنیدم تا آخر

نیمه های راه، ترن به خود آمد

طناب هم

این راه، از بوهای آشنا رد می شود

دیوارهای آشنا

طویله های آشنا

 

چادرم عرق کرده

مثل فکرهایم

ندیده اید؟

به خیابان زده

دراز، پیچاپیچ ، ادامه دار

خودش را به خواب می زند

به خواب شما می زند گاهی

مرا

شما را

 هوا را

ژاکتهای نیمه کاره ام را

               که زردی گرفته

اَه! لعنت !

شما را به یادم می آورد باز

دوباره می پرسم

رنگم پریده بود

سرش لای شیشه گیر کرده

هوا به ادامه تنش نمی رسد

می شنوید یا نه؟

ترن توقف نمی کند

او را ندیده اید؟

 

۲)

خورشید را که سیاه کنم ،
در این آینه آویزان
یلدا سقوط خواهد کرد

نیتم را به چند بن بست انطرفتر فروخته ای؟
... چند فال حافظ مانده تا لو برود این دنیا؟

یک اواز قدیمی
یک قهوه با طعم قهوه ای آلزهایمر
در بخار لهجه مشترکی ،
خورشید جهانی می شود

گروه خونی ات را
نمی دانی با کدام صبح تعویض کرده اند

شعر

 

یک شعر:

 

اينجا سمت مثبت هيچ بادي نيست

                            هيچ پرنده اي  /

                                       هيچ مرگي

و هيچ يك از اتفاقات خوشرنگ تو

     در مريم هاي محكوم اين حوالي

                                گل نمي كند

 تو؟

كي آمدي از كجا؟

خانه ام را نديده اي؟

همو كه گم شده ديشب

    با سقف مدور و اتاقهاي چهار دري كه از آن

                          آواز هميشه شهرزاد مي آمد

همينجا بود  / نه، آنجا

شايد در پشت آن مين هاي بلاتكليف

و خاكروبه هايي /

   كه بوي ارغوانهاي فصل تو مي دهد

 

من اينجايم

و فكر مي كنم  / دنيا / يك واحد و نيم از ما جلوتر است

         يك ساعت و نيم؟   /

                    يك سال و نيم؟ /

                     يك قرن و نيمي از عمرم شايد ...

نمي دانم

اينجا كه آفتاب به فقراتم نمي خورد

           به مغزم  / به شانه نيلوفر هايم

             به هوايي كه بايد چند پرنده ديگر طول بكشد

                                                       

Black Swan 2010   

108min  -  Drama | Mystery | Thriller

Users: (166,099 votes) 902 reviews | Critics: 534 reviews

Metascore: 79/100 (based on 42 reviews from www.metacritic.com

A ballet dancer wins the lead in "Swan Lake" and is   perfect for the role of the delicate White Swan - Princess Odette - but slowly loses her mind as she becomes more and more like Odile, the Black Swan.

Director: Darren Aronofsky

Writers: Mark Heyman (screenplay), Andres Heinz (screenplay), and 2 more credits »

Stars: Natalie Portman, Mila Kunis and Vincent Cassel


ادامه نوشته

سلام به همه دوستان عزیز.این مطلب درباره مجموعه شعر" و اوازهای بنفش ... " ام است به قلم نویسنده و شاعر گرانقدر سید رضا محمدی.با تشکر از ایشان تقدیم شما می گردد.

آوازهای بنفش بی قانون، نگاهی به مجموعه اخیر فریبا حیدری

به روز شده:  13:44 گرينويچ - شنبه 30 ژوئيه 2011 - 08 مرداد 1390

شعر های فریبا حیدری بیشتر نوعی تقلای شورانگیز برای بیان تجریدی احساسات است

فریبا حیدری در ایران شاعر شد. مثل خیلی های دیگر. فریبا اما در دل جامعه افغان ها شاعر نشد. اصلا در محله ای که آنها بودند در فضایی که آنها به سر می بردند. مردم از افغان ها تصوری انتزاعی داشتند.مثل خود او که از افغانستان تصوری خیلی حادویی داشت.

سرزمین ریشه. سرزمین ریشه های همه مدنیت های شرق و غرب. این انگاره خیالی نسل به نسل به او رسیده بود. فریبای شاعر فیلم ساز هم بود. یعنی فیلم ساز هم شد وقتی می دید فقط کلمات نمی توانند کفایتش را بدهند.

راستش اصلا در مایه های سلامت و طب و اینها درس خوانده بود.اما جامه طبابت برای او بافته نشده بود.با موج بازگشت افغان ها او نیز با خانواده اش به هرات اجدادی اش بازگشت. چندین فیلم مستند ساخت.ده ها فیلم نامه نوشت و بالاخره یک فیلم بلند سینمایی ساخت.اینها همه برای یک دختر جوان فوق العاده بودند. اما نمی شد همه چیز را فیلم ساخت.

این گونه مجموعه شعر هایش مجال ظهور یافتند. شعرش و فیلمش و خودش مثل تعداد زیادی از همین هنرمندان تازه بازگشته در فضای افغانستان مبهم و سربه هوا به نظر می آمدند.

بی حوصلگی

نسل مهاجری که با خود قواعد و نگاه های تازه ای را آورده بودند که در سلطه فضای سنتی هنر در افغانستان منکسر شد. این فضای شکسته و مبهم و در هم آمیخته در بین این جوان ها به یک شکل نبودند.اما همه روحیه ای مشترک داشتند. معترض، آشفته وانتزاعی.

شعر های فریبا حیدری بیشتر نوعی تقلای شورانگیز برای بیان تجریدی احساسات است.احساساتی که حتما شخصی نیستند. حتما عمومی هم نیستند. به این خاطر خیلی به تجربه اکسپرسیونیسم تجریدی یا انتزاعی شبیه است.

این تجربه در هنر و به خصوص شعر و سینما و نقاشی معاصر افغانستان به خوبی دارد راه خود را می یابد. اکسپرسیونیسم انتزاعی محصول مهاجرت و تلاقی نقاشان مهاجر بود. دیدگاه های مختلفی که زیر سایه جنگ و ایدیولوژی و بدبینی سیاسی و تقسیم ظاهرا عاقلانه مرزها، نمی توانستند این جهان خیلی واقعی شده را قبول کنند.

پولاک شروع کرد به پاشیدن رنگ روی بوم. به ایجاد شکلهایی در دل بی شکلی. بیان آزادنه حس هنری فارغ از دغدغه سبک و منتقد. فارغ از قواعد کهن ،جدی و رسمی که خیلی تشریفاتی به نظر می رسیدند.

بی حوصلگی اولین خصوصیت این نوع نگاه است.

حنجره ام گم می شود

خوابت، بیدار

سر از آسمان در آورده ام

این طیاره، از سقوط پنجم که بالا می آمد

به پلک های تو چسبیده بود

***

گمشده اش

به خوابم آمد

که خواب ها به تو پل می زنند

و تو

به تشویش های ازلی دیوار

و دست خودم نیست اگر که ترک بر می دارد و بر می دارند ترک ها

لب های تورا

از صورت این تصویر

یک نوع بی حوصلگی غیرواقعگرا، اما دقیقا فراواقعگرا نیست. مفاهیم خیلی انتزاعی نیستند. فقط کمی در هم فرو رفته اند. همه چیز جریان دارد تنها وقت برای بیان جداگانه این همه حرف نیست. خیلی وقت است که خیلی حرف ها گفته نشده اند. انگار شاعر "پس از سه قرن خموشی به حرف آمده است" و حالا همین طور باید همه چیز را بگوید.

مثل صحنه شفا یافتن کودک لال در فیلم معجزه در میلان، که برای او مقصد سخن گفتن مهم نیست. مهم، گفتن چیز هایی است که در دلش تلنبار شده و تا هنوز فرصت گفتنش نبوده است.

تکانی به مغزم

تکانی به استخوان های متحرک گوشم

تو کنده می شوی

با تکۀ بزرگ ناخنت

دچار دلهره ام

معلق و رها

در کوچه های بی حصار آب

با تکۀ کوچک ناخنت

که از خوابم بیرون می زند

حالا

تنها نوک انگشت هایم را

به خطوط باریک مغزت

فشار می دهم

و جیغ های ممتد کوتاه

این ساعت

ساعت هاست که سکسکه می کند

در شعر او همه چیز جایگاهشان را از دست داده اند. معشوق هست اما نه در وضعیت همیشگی اش. جامعه، رویا و اعضای بدن همه هستند اما با نقش هایی تازه. بیرون زدن ناخن از خواب ،خواننده را به یاد فیلم های بونویل می اندازد.

اما این تکه های کوتاه غیرواقعی در ساخت کلی شان خیلی واقعی اند. به این خاطر است که به اکسپرسیونیسم انتزاعی شبیه اند. دراین فضای به هم ریخته آدم ها زندگی می کنند اما تنها سایه های سیال یا بت واره های پرستیدنی یا ویران شدنی نیستند.

آدم ها در اصل خیلی فیگوراتیو اند. شاعر برای لمس شخصیت آنها در نمایی خیلی نزدیک به آنها نزدیک می شود.آنقدر نزدیک که گویی راوی وارد رگ هایشان می شود. وارد سلول های مغرشان و به این خاطر در عین عینیت خیلی ذهنی به نظر می رسد.

این کوچه

از همه بن بست ها به تو می رسد

یعنی که آخری

و پشت هر دیوار

با همۀ آهن رباهایت

خس خس می کنی

این گلهای پژمرده را برای همین خریده است

و پوستم را

که در آفتاب

چند برابر شده بود

راوی مغشوش

در شعر های فریبا همواره با نوعی راوی مغشوش نوعی عدم قطعیت و استیصال و نوعی اضطراب پایان ناپذیر روبرو هستیم.

فریبا معترض نیست. عاصی نیست.نوعی مضحکه یا ریشخند دارد. لحنی گزنده غیر مستقیمی که جامعه را در بنیادی ترین اشکالش به چالش می گیرد.

آدم برای نمردن بهانه می خواهد

برای ساعتی که قرار بگذارد

و قرارداد های باطله را

در خودش چرخ کند

راوی آدم، مبهم ترین راوی هاست. فعل هم به راحتی سوم شخص و اول شخص می شوند. در حالی که ظاهرا دوم شخص مخاطبند. خوبی این نوع فضا سازی رایج در شعر فریبا و خیلی های دیگر از هنرمندان جدید افغانستان، اجتناب از ایماژها و لفاظی های بی حد و حصر و معمولا بی معنی مرسوم افغانی است.

شعر، یک یا چند نسل گذشته، چه چپ و چه راست و چه بی جهتش همه دچار نوعی تبختر لفاظانه اند. ترکیب سازی های بیدلی افراطی، روشنفکر مآبی تصنعی وموسیقی های درونی ساخته شده به زور، جناس های مفرط پی در پی که خیلی وقتها حوصله آدم را سر می بردند.

اما این فضای تازه، هم شکل بیان تازه و هم نوع نگاه تازه ای را با خود دارد. مثلا این شعر که فریبا برای دختران قربانی عروسی های سنتی گفته، شعار نمی دهد یا اینکه شعاری را در پس کلماتی بزک کرده پنهان کند. تا دغدغه روشنفکرانه خودش را به اثبات برساند. خود را و نسل های پسین و پیشین زنان افغان همه را در همخوانی این روایت شریک می کند. تو در این شعر توی نوعی است که می تواند حتی به خود خواننده این شعر اطلاق شود.

رایگان است، اما مال تو نیست

ترا ازقرار

بی ستاره تعارف کرده اند

از همیشه

بختت را

پشت به خورشید های جهان گشوده اند

بخوان- تلخ ترین تکه های دلت را

در گوش نوزادی که تنها یک دهان

ازتو کمتر زیست می کند

لا لا کن

آرزو مال تو نیست

تورا پیش ازتولد رویا فروخته اند

این رویه در باقی شعر های معدود زنانه کتاب هم هست. نوعی توصیف وضعیتی پارادوکسیکال که می تواند قابل تعمیم باشد که می تواند درنمایش تکراری آگاهانه شخص یه شخص و نسل به نسل تکرار شود.

نمی دانم سوارت که می کنند

تو گم می شوی یا من؟

**

حکایت مشوشی است

عادت نمی کنم

به تکراری که تو را تکرار

و چشمان ترا تکرار

و دلِ ترا تکرار نمی کند

چه تناوب طولانیِ محزونی!

به تک درختی رسیده ام

ساده و سرشار

اما دور

رسیده ام و نرسیده ام. رسیده ام اما دور است اما تناوب طولانی و مشوشی این فضا را همچنان در نسبتی تاریخی بین شاید همه تقسیم می کند. در چنین فضایی این نگاه شاعر نیست که جهان را غیر واقعی می بیند این جهان سرشار از تقلب و تصنعی است که در آن به سختی می توان به چیزی واقعا واقعی برخورد.

نوازش مي كني

تابستان هاي بزرگ دنيا را

با حيراني بزرگتر بيابان هايش

باد اما به سمت ديگري است

پنهان مي كند

قلبت را

گرمي متحرك رگت را

و پنجره اي را كه دروغ نيست

کشف پنجره ای واقعی، کشف بزرگی است. پنجره ای که بتوان از آن تماشا و روایت کرد. پنجره ای واقعی به جهانی غیر واقعی. جهان انتزاعی افغان ها که برای هر تازه آمده ای غریب است و عجیب نیست که فریبا در بدو ورود به کشورش اینچنین انگشت به دهان بماند از اینهمه انتزاع.

انتزاعی که ریشه همه پیشرفتهای بشری و دامنه همه خلقتها و خلق ها را در وطن مشوش خویش جستجو می کند. مثل گزاره های کوچه و خیابانی که ادعا می کنند. همه علم معاصر را قبلا بو علی سینا کشف کرده بود و همه مکنونات دنیا در کتبی جادویی در صندوق های ما سالهاست که نهانند .دیگران اروپایی و جاپانی تنها این کتب را کشف رمز کرده اند.

به گمانم از ماجرا پرتیم

با ماهواره هم

حتی

تنها رفت و آمد ماهپاره ها را کنترل می کنیم

با انگشت هایی که شاید

بوی کشف های آتی بوعلی سینا را

پنهان کرده باشد

یا رازی، که رازی نبود جز

تغییری کوچک

در فرمولی بزرگ

و بالاخره، این وقایع مشوش اشکال عادی خویش را باز می یابند. از جامه های رنگین اکسپرسیونیستی اش بیرون می آید. تا راوی قصه های سرزمینی جادویی باشد که در آن همه چیز مثل نقاشی "نقشی بر زمینه سرخ هندی" جکسون پولاک به هم ریخته است.

نوعی بی سبکی سیال که نسل تازه ای از افغان های هنرمند تازه به وطن بازگشته را به هم پیوند می دهد.

تنهاییم

مثل پاییز

با ُگلبرگ هایی که چه زود

به ِگلبرگ های گذشته ملحق شده ...

می شوند

و کسی نمی داند که بهار از کدام سمت به خانه می آید

با کدام پیراهنش که خواب دیده ایم

با کدام کفش

کدام عینک

و کدام اسلحه

که پشت همۀ امنیت های کوچک مان

بزرگ شده است ؟

سلام به همه دوستان عزيز.

هفته پيش براي شركت در نخستين سمينار سينما در افغانستان رفته بودم و گزارشي از ان را در اين صفحه مي گذارم. و يك شعر تازه.

1- شعر

اين" دي اِ ن اي" چقدر هولناك است !

از صداي كسي برگشته

احتياط كنيد

وقتي بخواهد، خوب مي شود

وقتي نخواهد

خوب خوب

در همه كروموزومهايتان ديوانه مي شويد

از حرفهاي كسي برگشته

كسي ترجمه اين خيابان را نوشته كف دستش

كه كپي شود

ناقص مي شود

نقصش

دستتان را به خيابان مي ريزد

پايتان را

همه بس و كافي هايتان را

احتياط كنيد

بعضي از نسخه هايش تقلبي است

بو بكشيد

حق با كسي نبوده است؟

بهار 1390

2- نخستين سمينار سينما در افغانستان

اولين سمينار سينما در افغانستان تحت عنوان" ديروز،امروز و فردا" در تاريخ 23 و 24 جوزا در تئاتر ملي كابل برگزار گرديد.در اين سمينار كه از سوي وزارت اطلاعات و فرهنگ و با كمك مالي " بنياد جامعه مدني" برگزار شد،عده زيادي از سينماگران مركز و ولايات اشتراك داشتند. در روز اول، در سخنراني آقاي رهين(وزير اطلاعات و فرهنگ افغانستان)نكات بسيار خوبي در حمايت از اين سمينار شنيده شد و از مهمترين بخشهاي صحبت سخنراني ايشان، پيشنهاد تاسيس انجمن كارشناسان سينما بود. سپس كليپي از نخستين فيلمهاي افغاني به نمايش در آمد كه به نوعي توجه اشتراك كنندگان را به سينماي ديروز افغانستان جلب مي كرد. ادامه برنامه سمينار در طول اين دو روز مقاله خواني و بحث آزاد بود.نويسندگان مقالات به مسايلي مانند ضرورت اموزش در سينماي افغانستان،نقش و وظيفه دولت در قبال سينما،جايگاه پرودكشنهاي خصوصي در فيلمسازي،وضعيت نقد فيلم،وضعيت كلي رسانه هاي تصويري،دموكراسي و آزادي بيان در رسانه ها و ديگر مواردي پرداخته بودند كه حرف و سوال هميشه سينماگران بوده و راه به جايي نبرده است؛ و اين تكرار مكررات اين نگراني را ايجاد مي نمايد كه اين مسايل كم كم تبديل به شعاراتي شده است كه هيچوقت عملي نمي گردد؛ اما از سوي ديگر تصويب يك قطعنامه خوب كه با نظريات كليه اشتراك كنندگان ترتيب گرديده بود،كمي اميدواري را در بين سينماگران ايجاد نمود تا در انتظار عملي شدن قطعنامه نخستين سمينار سينما در افغانستان لحظه شماري نمايند. در اين قطعنامه به موارد بسيار خوبي اشاره شده كه اميدواريم كميته پيگيري قطعنامه كوششي پيگير داشته باشند تا اگر در سال آينده دومين سمينار سينما برگزار گرديد،اشتراك كنندگان با گزارش عملكرد اين كميته در رابطه با عملي شدن حداقل چند مو رد از موارد اين قطعنامه روبرو گردند.از جمله مهمترين مواردي كه در اين قطعنامه مورد بحث اشتراك كنندگان قرار گرفت و از جهاتي نگراني هايي را نيز ايجاد نمود،تشكيل يك هيات رهبري براي سينماگران بود كه وظايف مهمي براي ان درنظر گرفته شده است(مانند تشكيل صندوق حمايت از سينماگران و نظارت بر اهداء كمك به سينماگران،كنترل فيلمهاي در حال ساخت ، تائيد فيلمنامه ها و ... ). اما اين بند از قطعنامه با نگراني هايي در باب شفاف نبودن شرايط اعضاي هيات رهبري و چگونگي انتخاب انان،مشخص نبودن معيار انتخاب سينماگران براي برخوردار شدن از كمك صندوق،حضور يك مرجع ديگر( كه هنوز شايستگي علمي ان مشخص نيست) براي اعمال سليقه درمورد فيلمنامه ها و ... ، مورد تصويب شركت كنندگان قرار گرفت كه اميدواريم اين قطعنامه پس از ويرايش نهايي دراختيار رسانه ها نيز قرار گيرد. مسئله ديگري كه در اين قطعنامه باعث نگراني است حضور پررنگ دو مرجع" رياست افغان فيلم و اتحاديه سينماگران" در عملي نمودن چندين بخش از بندهاي قطعنامه است كه حاضرين با نقد كم كاري هاي اين دو مرجع در سالهاي گذشته،نسبت به پررنگ شدن اين نقش اعتراضاتي داشتند و در مورد ان بحث نمودند. بهرحال از آنجا كه اين نخستين سمينار سينما در افغانستان بود باعث خوشحالي است كه فرصتي براي طرح گفتگوها و دغدغه هاي سينماگران به وجود امد اما يادمان باشد كه با حرف نمي توان بيماري سينماي كشور را درمان كرد.بهبودي اين بيماري مزمن كار و كوششي صد چندان مي خواهد.به اميد انروز.