توضیح:

سال گذشته شعر بلندی در جلسه نقد سیمرغ خواندم که بعضی از دوستان بر این نظر بودند که می شود این شعر را ادامه داد به صورت یک منظومه .بدون انکه به ان فکر کرده باشم،بعد از سرودن این شعر احساس کردم که ادامه همان است.

(2)

و بهشت جایی میان فکرهای توست

(که حانه ام می دهی)؟

موهایم را می بافی

قصّه ها را که خوابم ببرد

که نپرسم ساعت چند برادرانم رفتند

کجا خواهرانم را قطعه قطعه می کنی

قطعه های سوم این خاک را چه می کاری

 

من آمده ام که چشم به چشم های تمام ساعتهایت بدوزم

که پلک بزنم درست همزمان با ثانیه هایت

و برخلاف

با گلهایی که دشتت را مسموم می کند

می تواند از هوایی به هوای دیگر بیاید

به همۀ پنجره هایی که باز می کنی

و بسته می شود به روی هوایی که در این گلدان

جایی بهم می رسیم یقینا

دقیقه ای

در شماره ای از همین ایام که پیش روی بادها رونما می شوم

در مردمکهایم

مردمکهایی که درتو به پیری می روند

وانگار شکل پاهایم ، دراز

کشیده اند از اینهمه خط

راهی که بلند حرف می زند

کوتاه می اندیشد

و وقت آمدن به سمت پرنده های تو

خستگی اش را باربار

بر دوشم می گیرد

بر باری که می توانست علوفه تازه ای باشد

در خطوطی که می توانست همۀ گاوها را برای جفت گیری به چرا ببرد

و چند فصل شیر تازه در رگهای خشک این نقشه بریزد

این قضیه کم کم جدی می شود

مسافر زنی است که نخوابیده

چند وقتی است زخمی افتاده بین پلکهاش

نمی تواند نگاهش را دربادهای تو ببافد

و بیاندازد

در روایتی که باربار شهرزاد خسته ای می بافد،

رستمی می زاید،

سهرابی به جان پدرم می اندازد

درکوچه هایش

تهمینه ای خوابیده

با پلکهای باز

نمی تواند به من دروغ بگوید

نمی توانم چادرش را بردارم

سرطانهایش را دانه دانه شماره کنم

خونش را از همه دنیا پس بگیرم

اینبار

رگهایم را در اسبی که نمی خندد به جا می اورم

با خونی غلیط که در رگهایم سکته می کند

درجاده ای رو به کوهی

روبروی خرمنی سوخته

با بوی زمختی که هر شب از همین راه به پنجره ام می اید

به گلدانی که می خواهد موهای دم اسبی دانه هایش را در باد بیاندازد،می خورم

زرد

با دردی که در دامن تمام زنان می پیچد

به قسیان می رسد

روی تمام نقشه ها بالا می اید

 

این راه

این درازی گره گره

که شکل پاهایم تاول زده

تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟

که باید می رفتیم

تمام راه را

که تذکره ای می بردیم

شاید این کلاه سرم را سنگین کرده است

درد می گیرد

افتاده به پای فکرم که عزیزترینم را در تو ببافم

در خطی

روی تکه کاغذی که سرنوشت این گیاهان را رقم می زند

در ابهایی که همه اموات را غرق می کند

و چه حیف!

شاید می توانستم بی صدا تارهای قصه ات را بشکافم

ارام ارام

همانطور که به دنبالت می ایم

و اسبهایم

رم می کنند

از دیدن پلکهای بازی که همچنان به  اخر این روایت زل زده

هیپنوتیزم می کند اینپار همه جهان را

به خوابی می برد میان خوابهایی تودرتو

پل می زند از من به تو

به همه خانواده هایم روی نقشه ای صاف و دراز

پرتم می کند

به اسمانی که گفته ای باران به دشت می اورد روزی

و نیامده هنوز سراغ مزرعه کوچکی که پدر به ان دل خوش کرده است

افتاده ام از خطوط،بیرون

از همه قطارها که  انگارقطار قطار ملخ می اورند

کوپه کوپه ادم

چسبیده به چوکیهای گران

بی سر

با پاهایی دراز

و دستهایی که از سلاخی برمی گردند

اینجا بوده ام قبلا

با تو امده بودم

دنبال پسرکی که کاغذباد به هوا می کرد

در قله ای که از ان غلت زنان به دامن این باد پیچید


خونم را چند خریده ای؟