شعر
اسبها خونم را نوشیده اند
که می توانی به مرکز برانی
از چیزی که نجوشیده ام، کمک بخواهم که چی؟
پنجشنبه است
و ریشه هایم را از تو پرنکرده ام
تمام شنبه ها چشم به راهم بود
و پیراهنم را باد به دستش نمی دهد این بار
تکه تکه
گره گره
موهای این زن
شبیه حرفی که عقده می شود درگلو
تو را صدا نمی کنم
صدا نمی کنم تورا
تو را در منجلابی که خواهرانم از ان نمی گریزند
تنها صدا نمی کنم
تمام راه را باز کرده ای
تمام زخم را
تمام دریا را که می توانست به ان سر نامهای تو ربط بیاید
من زنده ام
نیستی؟
زندگی حدیث ساده ای است اینجا
لحظه ای به کودک پیاده رو فکر می کنی
(گنجشکی که روی دیوار جیغ می خواند)
لحظه ای بعد می تواند بمبی باشد
چرا کنترل نمی کنی دنیا را؟
تمام وقتی که می تواند لبخندی را در خود جا بدهد؟
همسایه ام به طرز فجیعی می نوشد
خونم را تمام کرده ام
اسبها در اسطبل بی قرار تو اند
که می توانی به مرکز برانی
که می توانی از مرکز برانی
براده هایم دور این اهنربا جمع نمی شود دیگر
پدربزرگ نیروی عجیبی به استخوانهایم داده است
انگار تمام ابی که این درخت می خواهد پشت قصه ای دور مانده است
کلید را کسی انداخت
دریا به دریا به تو ربط می یابم
ارتباطم با سنگریزه های کوچکی مقصد را گم میکند
تنها صدایت نمی کنم
تنها به وقت خوابی که نباید ببینم
می بینم دنیا مرد طالبی است که می خواهد به مرکز براند
از مرکز می رانی
زمین مچاله های ابریشمی است که مادرم به ادامه موهایم بسته بود
چرا کنترل نمی کنی دریا را؟
تمام وقتی که می خواهد سنگریزه ای را در خود گرم کند؟
تنها صدایت نمی کنم
و گوش می کند زیر این ابها را هرشب
صدایت نمی اید
صدایت که باید همه دوایر یکدست را جهت می داد
چرا به مرکز نمی رانی؟
از مرکز به همه اسبها
توجه توجه!
از مرکز به همه اسبها
طوفان هوایی شده است
هرجا که هستید فورا به عکس خوابها پس برانید